![]() |
![]() |
|
| کنار مشتی خاک در دور دست خودم، تنها،نشسته ام. |
|
از روزهای خسته من کم نمیشوی....
بر زخمهای کهنه که مرحم نمیشوی... این سیب سرخ راه به جایی نمیبرد... هی توبه میکنی و هی ادم نمیشوی... این مرد تو نیستی ، خودت میدانی... یا هستی و نیستی خودت میدانی... حوا بشوم که چه !؟تو نفرینی ادم بشو نیستی خودت میدانی ... زنده یاد مریم حاتمی |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آبان 1390ساعت 11:49 توسط رضا حاتمی |
|
|
من چه بگویم به مردمان ، چو بپرسند/ قصه ی این زخم دیر پای پر از درد/ لابد باید هیچ گویم ، ورنه/ هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد/ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 21:2 توسط رضا حاتمی |
|
|
برآمد باد صبح و بوي نوروز / به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال وهمه سال / مبارک بادت اين روز وهمه روز براستي رسيدن اين عيد سعيد باستاني همراه با روئيدن جوانه ها و درختان و نو شدن جسم ها و جانهاي عاشقان را تبريک و تهنيت گوييم . دلهامان را نزديک ، دستهامان را به همديگر بدهيم و در سال جديد با ياري هم منظري زيبا و زندگي خاطره انگيز خلق کنيم .
سال نو مبارک ارادتمندشما رضا حاتمی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 15:26 توسط رضا حاتمی |
|
|
الهي ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره اي و ما همه هيچكاره ايم و تنها تو كاره اي. الهي از پاي تا فرقم در نور و تو غرقم يا نور السموات و الارض انعمت فزد. الهي واي بر من اگر دانشم رهزنم و كتابم حجابم. الهي چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم الهي عارفان گويند عرفني نفسك ، اين جاهل گويد عرفني نفسي الهي اهل ادب گويند به صدرم تصرفي بفرما اين بي ادب گويد بر بطنم دست تصرفي نه الهي كلمات و كلامت كه اينقدر شيرين و دلنشين اند خودت *چونی الهي پيشاني بر خاك نهادن اسان است دل از خاك برداشتن دشوار است الهي ظاهر ما اگر عنوان باطن ما نباشد در يوم تبلي السرائر چه كنيم الهي انكه سخر ندارد از خود خبر ندارد الهي از نخوردن رسوائيم و از خوردن رسواتر الهي سست تر ار انكه مست تو نيست كيست الهي تورا دوست دارم چه كم دارم پس چه غم دارم الهي هر كه را ميبينم با خودند مرا با خودت دار.
*چونی : چطوري شاعر یک شاعر سنندجی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 14:6 توسط رضا حاتمی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 17:46 توسط رضا حاتمی |
|
|
در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 23:51 توسط رضا حاتمی |
|
|
اولین مجموعه شعر دو زبانه كردي – فارسي سانه ناو شاعر علی الفتی منتشر شد
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 1:52 توسط رضا حاتمی |
|
|
رضا حاتمی : (دیروقت بعد شُک بزرگ زندگی به نوشتن آمدم) بسیاری از شاعران و اردشیر داودی ، بیشتر بر این باورند که شعر یا نوشته ادبی وقتی نوشته میشود به روح شاعر آمده و با روح سر و کار دارد ، من هم تقریبا" با این نظر موافقم . و الان بدون اینکه چیزی با روحم سروکار داشته باشد قلم به دست گرفته و می نویسم . حقیقت در زندگی ما چیزی هست که همه انسانها با آن سروکار داریم و حقیقت ها همیشه بوده اند . مریم حاتمی نیز برای همه ما یک حقیقت بود اما متاسفانه ما داریم با واقعیت ها زندگی می کنیم و واقعیت الان زندگی ما هم این است که مریم حاتمی در بین ما نیست ، سرو کار زندگی تمامی انسانها با تاریخ های قبل و بعد زندگی بوده است و ما با خاک گذاشتن تاریخ قبلی زندگیمان ((مریم)) با خاطرات زندگی می کنیم . تولد واژه همیشه شاد و زیبا برای تمامی انسانها و مرگ برای بعضی از انسانها واژه بسیار غمگین و برای بعضی ها همانند مریم واژه بسیار شاد و قشنگ / به قول خودش (( باید همیشه به مرگ لبخند زد)) مریم که لبخند به تولدها و مرگ ها می زد این بار به تولد و مرگ خودش در روز تولدش (26/3/89) لبخند زد . و رفت .................................................................آخرین لبخند بود. و من با شنیدن خبر مرگ مریم که حوالی ساعت 11 شب بود با صورتی گریان به یاد این جمله از دوست شاعرم فرهاد کریمی افتادم. حالم از حال رفته . دیشب حوالی ساعت 10 خودم را به کوچه ها خواستم داد بزنم زیر گریه از دست تو. گفتند : از این کوچه ها رفته ای و دیگر برنمی گردی . راستش فکر نمی کردم کار به اینجا ها بکشد ، چاره ای نیست من هم می روم و دیگر بر نمی گردم تو هم بر نگرد . رضا حاتمی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 23:45 توسط رضا حاتمی |
|
|
(دارد برای امدنت دیر میشود / اردیبهشت رفته و خرداد نیستی) و روزهای غم انگیز آخر پاییز به خواب میرود آرام دختر پاییز بر روی بال سپید فرشته ها پرزد رفیق روز مبادا کبوتر پاییز گلی ! تمام شد آخر جریمه های شبت و بسته میشود ارام دفتر پاییز گذشت از بد و ناگاه بدتر پاییز کجاست فرصت دوباره دیدنت کجاست حادثه روز محشر (زنده یاد مریم) خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا روحش شاد
با دلی پر از غم و اندوه ........ رضا حاتمی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 13:49 توسط رضا حاتمی |
|
|
قلم به دست میگیرم و باز پناهم نوشتن است دنبال جمله گذشتن حرفه ام شده است در حرفه ام حرفه ای ام اما اعتراف میکنم .! جمله ای در وصف تو در حرفه ام نیست تا صبح مینویسم و وقت تمام است و باز در حرفه ام نبود نبود! رضا حاتمی اردی بهشت ۸۹ ۲۲ اردیبهشت / ۲۴ اردیبهشت روزیست که تولدهامون مبارکه به قول سید جبار عزیزی : (دردت به جان عاشق اردیبهشتی ام) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:37 توسط رضا حاتمی |
|
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 14:35 توسط رضا حاتمی |
|
|
چند روزی که نبودی (درست شد/ رضا حاتمی 14/10/88 2:30 صبح |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 15:7 توسط رضا حاتمی |
|
|
مثل یک دیوانه جنگل را زیر پا گذاشتم تورا می جویم ... در لحظه تنهایی توی جنگل ایستاده ام و تکیه زده ام به درخت خیلی وقته مانده ام چشم انتظار دیدنت لحظه سختیه اما نه به سختی ان لحظه که میا یی خیلی وقته که حالا من ماندم و این دفتر شعر خط به خط شرح فراق و .... پایان خودم ! رضا حاتمی ۸۸/۰۷/۱۴ ۰۰:۰۰ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:36 توسط رضا حاتمی |
|
|
علی الفتی دوست و شاعر همشهری من هوای هرات منتشر کرد برای آخرین اطلاعات از کتاب و آدرس کتاب فروشی ها به وبلاگ شاعر علی الفتی سر بزنید وبلاگ علی الفتی : آدرس های خرید کتاب هوای هرات درسرپلذهاب کیوسک مطبوعاتی اطلاعات واقع در چهار راه احمد ابن اسحاق/حواسی کیوسک مطبوعاتی رضایی پور روبروی چاپ فرهنگ/رضایی پور کتابفروشی صدرا جنب بانک ملی مرکزی/صدیقی کتابفروشی پارسا روبروی دانشگاه پیام نور / فتاحی فر لوازم هنری رنگارنگ روبروی دبستان یاسر/ خانم کریمی یا رضا حاتمی (خودم ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:40 توسط رضا حاتمی |
|
|
بعد از رفتن تو هر روز عصر دست خود را میگیرم و میروم تا بیابانی که وقتی رفتی از ان رد شدی به بیابان که میرسم به خود نگاه میکنم و فکر میکنم تا ببینم دوری تو چه از من گذاشته است ! رضا حاتمی عصر۱/۶/۸۸ شعری کردی از یک شاعر سرپلذهابی (منوچهر کمری) که من با تغییراتی کلی به فارسی نوشتم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:44 توسط رضا حاتمی |
|
|
پیر شدن را در خود حس میکنم نمیدانم چیست حس عجیبی می آید فکر کنم .............اما نمیدانم راهها رفته ام برای فرار از این حس اما این حس بد جور خواهان من است درونم خلاف آن چیزی است که چشمهایم بیانگر آن است به گوشم آمد که پاییز است روزهای برگ ریزی درخت و خش خش خرد شدن برگها من هم همانند برگها دارم از روزگار جدا میشوم... حالا فهمیدم که چرا علی الفتی گفت : روزگار غم انگیزی است ما شاعران بیشترین اندوه را لمس می کنیم رضا حاتمی 12/3/88 1 بامداد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 20:5 توسط رضا حاتمی |
|
|
ابر ملی ، باد ملی می شود عاقبت شمشاد ملی می شود
احمد عزیزی وب سایت احمد عزیزی سال 1386 اواسط اسفند بود كه احمد عزيزي شاعر سرپلذهابی به علت بيماري به بيمارستان منتقل شد و متاسفانه به خاطر شدت بيماري به حالت كما رفت و هنوز در اين حالت مانده است . براي شفاي ايشان التماس دعا داريم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:3 توسط رضا حاتمی |
|
|
بهار تنفس همه ی روزهای سال ... مانند مورچه همه را در سینه برای زمستان سال حبس میکنم ! و هر تنفس برای من نشانه جوانی است بهار همیشه فصل تنفس بوده فصل زندگی و بهار نشانه جوانی نشانه دوری از شهر و به سر سبزی زمین نگریستن رضا حاتمی 1/1/88 آخراین هفته پنجشنبه ۲۴/۲/۸۸تولدی است دراین شهر،شاید مال من !!!! ولی مال من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:18 توسط رضا حاتمی |
|
|
کامپیوتر را روشن میکنم آن صفحه دسکتاپ همیشگی عکس یادگاری که تو را نشان میدهد یاهو مسینجر را باز میکنم کار همیشگی ام است اما همچنان نام تو خاموش است نام های مشابه نام تو را وارد میکنم که شاید اشتباه کرده ام ولی نام درست است و همچنان نام تو خاموش رضا حاتمی اسفند ۸۷ نوروز از جمشید مانده به یادگار / پاسش بدارید از گزند روزگار نوروز پیروز |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 15:15 توسط رضا حاتمی |
|
|
هوا چه سرد است باران می بارد در تمام شهر بر تمامی مردم در میان کوچه بر دامنه کوه پــــاتیر بر روخانه الوند باران می بارد
رضا حاتمی ۸/۱۲/۸۷ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:20 توسط رضا حاتمی |
|
|
گاهي كه دلم ميگيرد از خانه آن طرف تر بعداز پل قدیمی شهر به آنجا می رسم ! به میراحمد آنجاهمه سکوت در خود دارند کسی به فکر روزگار نیست پنجشنبه ها که به آنجا می روم از دلتنگی سنگ هم گریه اش میگیرد رضا حاتمی با تشویق دوست ارجمند علی الفتی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 23:34 توسط رضا حاتمی |
|
|
(به سامان اساسه) زندگی زبیا امروز دوباره ۲۴ ژانویه س و من همچنان در استرس رضا حاتمی
رضا حاتمی : به دلیل باز نشدن نظرات مجبور شدم پست را با پست پایینی جا به جا کنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 20:58 توسط رضا حاتمی |
|
|
علي الفتي دوست محبوب من «هواي هرات» را منتشر ميكند مجموعهي شعر «هواي هرات» اثر علي الفتي مجوز نشر گرفت
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعهي شعر در 96 صفحه دربرگيرندهي شعرهاي سال 85 اين شاعر است، كه توسط انتشارات بوتيمار منتشر خواهد شد. به گفتهي ایشان شعرهاي اين مجموعه كاملا ايرانياند و در ساحتي عرفاني با مشخصههاي خاص سروده شدهاند. از اين شاعر و نويسندهي سرپل ذهابي، پيشتر، مجموعههاي شعر «خاكستري»، «راخ» و «گهرمهشين» و مجموعهي داستان «به روايت دوربين روسي» منتشر شده است.
علی الفتی www.rakh.blogfa.com منابع خبر : ۱ - ایسنا www.isna.ir ۲-بسوی ۲۴ ژانویه www.24january.blogfa.com ۳- نشریه الکترونیکی www.sarpolzahab.blogfa.com ۴ - ایسنا کرمانشاه www.kermanshah.isna.ir
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:39 توسط رضا حاتمی |
|
|
ای یار ! با من بمان امشب هوای غم دارم این لحظه های غربت و غم را برای تو دارم دارم غمی پنهان گداز ، مردم چشمم گواه است در برق این آیینه ی روشن صفای گریه دارم من بی بهارم ، قاصد زمستان تلخم من ابر باران خیز غمگینم ، هوای گریه دارم با یاد گلهایی که از این باغ توفان دیده رفتند چون جویبار فصل زمستان نوای گریه دارم
به یاد سختی های زمستان 86 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 1:20 توسط رضا حاتمی |
|
|
خوب میدانی از چه گریانم/ بی سبب از خود مرنجانم
یک نفر سخت دوستت دارد /دیگر از عاشقی نترسانم از دو چشمت دروغ می بارد/ ولی اخر چرا ؟ نمی دانم ابرها ابرویشان هم رفت/ از بارش بی امان چشمانم من از این روزها دلم تنگ است/ من از این شبها گریزانم میروی و برای بودن خود /باز هم بی بهانه می مانم گِِِِِِِله از دست تو بیهوده ست/ باید از عشق رو برگردانم........ مریم حاتمی من دلخوشم و به همین ((دوستت دارم)) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم دی 1387ساعت 22:1 توسط رضا حاتمی |
|
|
بگذار از تو بی خبر باشم باید از عشق تو بپرهیزم
خسته ام از زمین دامنگیر کمکی تا که باز برخیزم بگذار از تو بی خبر باشم تا که شاید از خاطرم بروی از تو از عشق از خودم حتی خسته ام باید از تو بگریزم بی تو این ابرها نمی بارد بی تو خورشید ها نمیخندند یعنی از هر چه هست بیزارم یعنی از هر چه درد لبریزم من که عمریست از خودم دورم من که عمریست از تو ویرانم راه تو دور و پای من خسته بگذار از تو بی خبر باشم گر چه از چشم های عاشق تو قطره قطره دوباره می ریزم...... مریم حاتمی من حالم خوب است ِِِِِِِِِِِِِتو باور نکن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 2:40 توسط رضا حاتمی |
|
|
دلم به اندازه ي تمام انارهاي نارس باغ كودكي ام گرفته است چرا نمي گويي كه چرا امشب اينقدرغمگين است؟ بيا امشب را كمي قدم بزنيم آرام ......آرام آهسته حتي اگر هوا سرد باشد ببارد حتي اگر باران حتي اگر خيس شويم...بيا قدم بزنيم امشب و يا نه بدويم ، درست مثل كودكي درست مثل همان روزها كه وقتي انار ميديديم براي بدست آوردنش بغض مي كرديم تو بگو : انار نارسي كه ميخورديم چه مزه اي داشت ؟ من در بين تمام انارهاي نارس به تو فكر مي كنم به تو .... تو كه براي دستهاي من همان انار نارس كودكي هستي كه نچيده ماند....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 6:17 توسط رضا حاتمی |
|
|
بگذار بگریم، به پریشانی خویش که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش زنده ام باز، پس از این همه ناکامی ها به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم داغ رسوائی عشق تو، به پیشانی خویش " اطهری" قصه ی عشاق شنیدیم بسی نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش ای کاش که میزاشتی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 20:15 توسط رضا حاتمی |
|
|
اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم جای تعجب نیست
یک دیوانه داره با تو حرف می زنه خودت قضاوت کن اول دیوانه نبود ولی حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی. دیروز باران باریدو من به یاد تو و درس لطیف عصر چندسالگی پشت پنجره ماندم تا او بیاید . آن وقت می گفتند او در باران آمد و من از آن وقت تا وقتی تو آمدی انتظارت را می کشیدم . بی آنکه بدانم گمشده ام کیست . دیروز هرچه نگاه پای پنجره ریختم او نیامد . تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگی ات در برود. راستی چه حکمتی است که من بیشتر غروب ها دلم برای تو تنگ می شود نه فکر کنی خورشیدی نه عزیزم خورشید شبها می رود و گلهای آفتابگردان را به حال خودشان می گذارد . اما جالب است که تو مهتاب هم نیستی که روزها بری در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که بخوای بیای تو در قلب منی تا همیشه. Procedure by : reza hatami |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 12:11 توسط رضا حاتمی |
|
|
غمگين توي تنهايي نشستم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 23:53 توسط رضا حاتمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام من رضا حاتمي هستم که تک تک این جملات که میخوانید همه ش تعبیر زندگانی منه تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.
دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند. خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ... اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت. پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم. اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند. تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته. اعتراف ميکنم ... با اينهمه حرفهاي نگفته، دروغ گفتم که حرفي ندارم. راستش رو بخواهي طاقت اينهمه سوال رو يکجا نداشتم. جوابهاي شروري که هرکدومشون ميتونست جرقه اي براي درست شدن يک شعله جديد باشند. باور ميکني يا نه ... هنوز «درست» رو ياد نگرفته ام. درس سختي که هر روز و شب تمرينش ميکنم و ميخوانمش و ميبينمش و هميشه هم مردود ميشوم. براي اينکه روزگار رو بي دردسرتر بگذرانيم، تو نپرس. چقدر به ما خوش ميگذشت فقط اگر نميپرسيدي. به هرحال... ميگذرونيم... يعني درستش اين ميشه : بايد بگذرونيم. خدانگهدار دوران خوش زندگي ! (رضا حاتمی) در بيابان ايستادن و فرياد زدن و جوابي نشنيدن و به اين كار ادامه دادن، قدرت و ايماني خللناپذير و مافوق بشري ميخواهد. هیچکس تنهایی ام را حس نکرد... لحظه ویرانیم را حس نکرد.. در تمام لحظه هایم هیچکس وسعت حیرانیم را حس نکرد ... آن که سامان غزلهایم از اوست بی سروسامانیم را حس نکرد |
| آرشیو موضوعی |
|
شعرهای خودم نوشته ها |
|
RSS
|