![]() |
![]() |
|
| کنار مشتی خاک در دور دست خودم، تنها،نشسته ام. |
|
مثل یک دیوانه جنگل را زیر پا گذاشتم تورا می جویم ... در لحظه تنهایی توی جنگل ایستاده ام و تکیه زده ام به درخت خیلی وقته مانده ام چشم انتظار دیدنت لحظه سختیه اما نه به سختی ان لحظه که میا یی خیلی وقته که حالا من ماندم و این دفتر شعر خط به خط شرح فراق و .... پایان خودم ! رضا حاتمی ۸۸/۰۷/۱۴ ۰۰:۰۰ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:36 توسط رضا حاتمی |
|
|
علی الفتی دوست و شاعر همشهری من هوای هرات منتشر کرد برای آخرین اطلاعات از کتاب و آدرس کتاب فروشی ها به وبلاگ شاعر علی الفتی سر بزنید وبلاگ علی الفتی : آدرس های خرید کتاب هوای هرات درسرپلذهاب کیوسک مطبوعاتی اطلاعات واقع در چهار راه احمد ابن اسحاق/حواسی کیوسک مطبوعاتی رضایی پور روبروی چاپ فرهنگ/رضایی پور کتابفروشی صدرا جنب بانک ملی مرکزی/صدیقی کتابفروشی پارسا روبروی دانشگاه پیام نور / فتاحی فر لوازم هنری رنگارنگ روبروی دبستان یاسر/ خانم کریمی یا رضا حاتمی (خودم ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:40 توسط رضا حاتمی |
|
|
بعد از رفتن تو هر روز عصر دست خود را میگیرم و میروم تا بیابانی که وقتی رفتی از ان رد شدی به بیابان که میرسم به خود نگاه میکنم و فکر میکنم تا ببینم دوری تو چه از من گذاشته است ! رضا حاتمی عصر۱/۶/۸۸ شعری کردی از یک شاعر سرپلذهابی (منوچهر کمری) که من با تغییراتی کلی به فارسی نوشتم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:44 توسط رضا حاتمی |
|
|
پیر شدن را در خود حس میکنم نمیدانم چیست حس عجیبی می آید فکر کنم .............اما نمیدانم راهها رفته ام برای فرار از این حس اما این حس بد جور خواهان من است درونم خلاف آن چیزی است که چشمهایم بیانگر آن است به گوشم آمد که پاییز است روزهای برگ ریزی درخت و خش خش خرد شدن برگها من هم همانند برگها دارم از روزگار جدا میشوم... حالا فهمیدم که چرا علی الفتی گفت : روزگار غم انگیزی است ما شاعران بیشترین اندوه را لمس می کنیم رضا حاتمی 12/3/88 1 بامداد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 20:5 توسط رضا حاتمی |
|
|
ابر ملی ، باد ملی می شود عاقبت شمشاد ملی می شود
احمد عزیزی وب سایت احمد عزیزی سال 1386 اواسط اسفند بود كه احمد عزيزي شاعر سرپلذهابی به علت بيماري به بيمارستان منتقل شد و متاسفانه به خاطر شدت بيماري به حالت كما رفت و هنوز در اين حالت مانده است . براي شفاي ايشان التماس دعا داريم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:3 توسط رضا حاتمی |
|
|
بهار تنفس همه ی روزهای سال ... مانند مورچه همه را در سینه برای زمستان سال حبس میکنم ! و هر تنفس برای من نشانه جوانی است بهار همیشه فصل تنفس بوده فصل زندگی و بهار نشانه جوانی نشانه دوری از شهر و به سر سبزی زمین نگریستن رضا حاتمی 1/1/88 آخراین هفته پنجشنبه ۲۴/۲/۸۸تولدی است دراین شهر،شاید مال من !!!! ولی مال من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:18 توسط رضا حاتمی |
|
|
کامپیوتر را روشن میکنم آن صفحه دسکتاپ همیشگی عکس یادگاری که تو را نشان میدهد یاهو مسینجر را باز میکنم کار همیشگی ام است اما همچنان نام تو خاموش است نام های مشابه نام تو را وارد میکنم که شاید اشتباه کرده ام ولی نام درست است و همچنان نام تو خاموش رضا حاتمی اسفند ۸۷ نوروز از جمشید مانده به یادگار / پاسش بدارید از گزند روزگار نوروز پیروز |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 15:15 توسط رضا حاتمی |
|
|
هوا چه سرد است باران می بارد در تمام شهر بر تمامی مردم در میان کوچه بر دامنه کوه پــــاتیر بر روخانه الوند باران می بارد
رضا حاتمی ۸/۱۲/۸۷ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:20 توسط رضا حاتمی |
|
|
گاهي كه دلم ميگيرد از خانه آن طرف تر بعداز پل قدیمی شهر به آنجا می رسم ! به میراحمد آنجاهمه سکوت در خود دارند کسی به فکر روزگار نیست پنجشنبه ها که به آنجا می روم از دلتنگی سنگ هم گریه اش میگیرد رضا حاتمی با تشویق دوست ارجمند علی الفتی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 23:34 توسط رضا حاتمی |
|
|
(به سامان اساسه) زندگی زبیا امروز دوباره ۲۴ ژانویه س و من همچنان در استرس رضا حاتمی
رضا حاتمی : به دلیل باز نشدن نظرات مجبور شدم پست را با پست پایینی جا به جا کنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 20:58 توسط رضا حاتمی |
|
|
علي الفتي دوست محبوب من «هواي هرات» را منتشر ميكند مجموعهي شعر «هواي هرات» اثر علي الفتي مجوز نشر گرفت
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعهي شعر در 96 صفحه دربرگيرندهي شعرهاي سال 85 اين شاعر است، كه توسط انتشارات بوتيمار منتشر خواهد شد. به گفتهي ایشان شعرهاي اين مجموعه كاملا ايرانياند و در ساحتي عرفاني با مشخصههاي خاص سروده شدهاند. از اين شاعر و نويسندهي سرپل ذهابي، پيشتر، مجموعههاي شعر «خاكستري»، «راخ» و «گهرمهشين» و مجموعهي داستان «به روايت دوربين روسي» منتشر شده است.
علی الفتی www.rakh.blogfa.com منابع خبر : ۱ - ایسنا www.isna.ir ۲-بسوی ۲۴ ژانویه www.24january.blogfa.com ۳- نشریه الکترونیکی www.sarpolzahab.blogfa.com ۴ - ایسنا کرمانشاه www.kermanshah.isna.ir
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:39 توسط رضا حاتمی |
|
|
ای یار ! با من بمان امشب هوای غم دارم این لحظه های غربت و غم را برای تو دارم دارم غمی پنهان گداز ، مردم چشمم گواه است در برق این آیینه ی روشن صفای گریه دارم من بی بهارم ، قاصد زمستان تلخم من ابر باران خیز غمگینم ، هوای گریه دارم با یاد گلهایی که از این باغ توفان دیده رفتند چون جویبار فصل زمستان نوای گریه دارم
به یاد سختی های زمستان 86 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 1:20 توسط رضا حاتمی |
|
|
خوب میدانی از چه گریانم/ بی سبب از خود مرنجانم
یک نفر سخت دوستت دارد /دیگر از عاشقی نترسانم از دو چشمت دروغ می بارد/ ولی اخر چرا ؟ نمی دانم ابرها ابرویشان هم رفت/ از بارش بی امان چشمانم من از این روزها دلم تنگ است/ من از این شبها گریزانم میروی و برای بودن خود /باز هم بی بهانه می مانم گِِِِِِِله از دست تو بیهوده ست/ باید از عشق رو برگردانم........ مریم حاتمی من دلخوشم و به همین ((دوستت دارم)) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم دی 1387ساعت 22:1 توسط رضا حاتمی |
|
|
بگذار از تو بی خبر باشم باید از عشق تو بپرهیزم
خسته ام از زمین دامنگیر کمکی تا که باز برخیزم بگذار از تو بی خبر باشم تا که شاید از خاطرم بروی از تو از عشق از خودم حتی خسته ام باید از تو بگریزم بی تو این ابرها نمی بارد بی تو خورشید ها نمیخندند یعنی از هر چه هست بیزارم یعنی از هر چه درد لبریزم من که عمریست از خودم دورم من که عمریست از تو ویرانم راه تو دور و پای من خسته بگذار از تو بی خبر باشم گر چه از چشم های عاشق تو قطره قطره دوباره می ریزم...... مریم حاتمی من حالم خوب است ِِِِِِِِِِِِِتو باور نکن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 2:40 توسط رضا حاتمی |
|
|
دلم به اندازه ي تمام انارهاي نارس باغ كودكي ام گرفته است چرا نمي گويي كه چرا امشب اينقدرغمگين است؟ بيا امشب را كمي قدم بزنيم آرام ......آرام آهسته حتي اگر هوا سرد باشد ببارد حتي اگر باران حتي اگر خيس شويم...بيا قدم بزنيم امشب و يا نه بدويم ، درست مثل كودكي درست مثل همان روزها كه وقتي انار ميديديم براي بدست آوردنش بغض مي كرديم تو بگو : انار نارسي كه ميخورديم چه مزه اي داشت ؟ من در بين تمام انارهاي نارس به تو فكر مي كنم به تو .... تو كه براي دستهاي من همان انار نارس كودكي هستي كه نچيده ماند....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 6:17 توسط رضا حاتمی |
|
|
بگذار بگریم، به پریشانی خویش که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش زنده ام باز، پس از این همه ناکامی ها به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم داغ رسوائی عشق تو، به پیشانی خویش " اطهری" قصه ی عشاق شنیدیم بسی نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش ای کاش که میزاشتی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 20:15 توسط رضا حاتمی |
|
|
اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم جای تعجب نیست
یک دیوانه داره با تو حرف می زنه خودت قضاوت کن اول دیوانه نبود ولی حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی. دیروز باران باریدو من به یاد تو و درس لطیف عصر چندسالگی پشت پنجره ماندم تا او بیاید . آن وقت می گفتند او در باران آمد و من از آن وقت تا وقتی تو آمدی انتظارت را می کشیدم . بی آنکه بدانم گمشده ام کیست . دیروز هرچه نگاه پای پنجره ریختم او نیامد . تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگی ات در برود. راستی چه حکمتی است که من بیشتر غروب ها دلم برای تو تنگ می شود نه فکر کنی خورشیدی نه عزیزم خورشید شبها می رود و گلهای آفتابگردان را به حال خودشان می گذارد . اما جالب است که تو مهتاب هم نیستی که روزها بری در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که بخوای بیای تو در قلب منی تا همیشه. Procedure by : reza hatami |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 12:11 توسط رضا حاتمی |
|
|
غمگين توي تنهايي نشستم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 23:53 توسط رضا حاتمی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:59 توسط رضا حاتمی |
|
|
عيدهزاروسيصدوهشتاد...نيستي مرگ هزارخاطره درباد...نيستي عزيزم !دوباره پنجره ات راكه بسته اي بر شاخه شاخه ي شمشاد... نيستي دارد براي آمدنت ديرميشود اردي بهشت رفته وخرداد...نيستي هي ساده هي صبور صميمي سربزير مارا برده اي ازياد...نيستي تقويم هاي كهنه خودراورق بزن حتي دوشنبه پنجم بهمن!...نيستي كم كم براي قصه ي فرهادكوچكت عزيزم قبول كن كه توشيرين نيستي! امشب من /تنها/ وپياده روهی که قدمهای مرا میشمارد ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 15:7 توسط رضا حاتمی |
|
|
وآغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن و گریز از شهر که پاکی آسمان را با هزار انگشت به وقاهت متهم می کند.....
کوه با نخستین سنگها آغاز می شود وانسان با نخستین درد در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 17:3 توسط رضا حاتمی |
|
|
یک نفر سوخته جان است به دادش برسید خسته از هر دو جهان است به دادش برسید در فراق رخ مهتاب گرفتار شده است اشکش از دیده روان است به دادش برسید گرچه با آتش غم سوخته بال و پر او باز هم بسته زبان است به دادش برسید گرچه پروانه شدن در دل آتش، عشق است لیک پروانه جوان است به دادش برسید
(((کاشکی دیوانه بودم تا دلم غمگین نمیشد)))
چه شيرين است
vooroojac
به جا ي دسته گلي كه فردا بر قبرم نثار ميكني،امروز با شاخه گلي كوچك يادم كن ، به جا ي سيل اشكي كه فردا بر مزارم ميريز ي ، امروز با تبسمي شادم كن، به جا ي آن متن هاي تسليت گونه كه فردا درروزنامه ها برايم مينويسي ، امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن من امروز به تو نياز دارم ، نه ...........فردا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 20:46 توسط رضا حاتمی |
|
|
.....روزگار امروزما..... تومکن تهدیدم از کشتن که من تشنه ی زارم به خون خویشتن عاشقان را هرزمانی مردنی هست مردن عشاق خود یک نوع نیست اودوصد جان دارد از جان هدی هردوصد را می کند هردم فدا آدمی خوارند اغلب مردمان از سلام وعلیکشان کم جو امان چون بسی ابلیس ادم روی هست پس به هردستی نشاید داد دست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:50 توسط رضا حاتمی |
|
|
کودکي که آماده تولد بود،نزد خدا رفت و از او پرسيد:« مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد؛ اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد : « از ميان بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام. او در کنار توست و از تو نگهداري خواهد کرد.» اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه. اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي است. خداوند لبخند زد :« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق اورا احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.» کودک ادامه داد:« من چه طورمي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟» خداوند او را نوازش کرد و گفت:« فرشته تو، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.» کودک با ناراحتي گفت:« وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟» خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت :« فرشته ات دستهايت را کنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.» کودک سرش را برگرداند و پرسيد:« شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟» فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. کودک با نگراني ادامه داد :« اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.» خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره کنار تو خواهم بود.» در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سؤال از ديگر از خداوند پرسيد :« خدايا اگر بايد همين حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد.» خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :« نام فرشته ات اهميتي ندارد و به راحتي مي تواني او را ((((( مادر ))))) صدا کني تقدیم به تمام مادران فداکار مادر روزت مبارک |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:7 توسط رضا حاتمی |
|
|
دیگر هراسی از تنهایی ندارم شاید پایان راه باشد!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 7:28 توسط رضا حاتمی |
|
|
همه مداد رنگی ها مشغول بودند...
به جز مداد سفيد...هيچ کسی به
او کار نمی داد...همه می گفتند :
تو به هيچ دردی نمی خوری.. .
يک شب که مداد رنگی ها توی
سياهی کاغذ گم شده بودند مداد سفيد تا صبح کار کرد... ماه
کشيد ... مهتاب کشيد ... و
آنقدر ستاره کشيد که کوچک
وکوچک و کوچکتر شد... صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی
اوبا هيچ رنگی پر نشد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:40 توسط رضا حاتمی |
|
|
روز عاشورا ، ساعت ۲:۳۰ ظهر ، با ظاهری آراسته ، صورتی اصلاح شده ، پیراهن آبی ، شلوارلی ، کفش اسپرت از خانه بیرون و به طرف محل کار ! راه افتادم ، هیچ تاکسی نبود ، یا بهتره بگم هیچ ماشینی سوارم نکرد! ، نیمه راه را پیاده آمدم ، ماشینی بوق زد ! گفتم : سلام گفت : سام علیک …غذای امام حسین را خوردی یا داری میری بخوری ؟ گفتم : بعله ، خوردم ، برایم آوردند. گفت : نوش جونت ، غذای آقا خیلی خوشمزه اس ! گفتم : بعله ، خیلی! گفت : چرا آوردن ؟ ، مگه خودت نرفتی بگیری !؟ گفتم : نه من از خونه بیرون نرفتم... گفت : ها ، چرا ؟! گفتم : نمی دونم ، شاید خودم را عزادار نمی دانم! گفت : مگه عزادار چه جوریه ؟ گفتم : عزادار روز عاشورا با این قیافه بیرون نمی آید. گفت : مگه به قیافه اس؟ گفتم : (بدجنسی کردم !) پس به چیه؟ گفت : به دل آدماست... گفتم : (دوباره بدجنسی کردم!) خوب مگه از دل من خبر داری ؟ گفت : از دلت نه ولی ، ولی چشات چیز دیگه ای میگه. گفتم : (لعنتی ، همیشه چشام کار را خراب می کنه) شاید من جزو لشکر کفر باشم و بخاطر چیز دیگه ای ناراحتم !؟ گفت : خدا بنده شناسه! ، ولی دیگه چرا جزو لشکر کفر !؟ گفتم : آخه هیچ کدوم از این عزاداران لشکر اسلام من را سوار نکرد ! گفت : چه ربطی داره ، شاید کار داشتند ! گفتم : شاید ولی دیدم برای خانمها کار نداشتند ، برای اونها بوق می زدند ! گفت : شاید اونا هم جزو لشکر کفر باشند ! گفتم : خدا بنده شناسه! ، ولی دیگه چرا با لباس لشکر اسلام !؟ گفت : می دونی و می دونم ! ، قشنگ حرف می زنی ! گفتم : ای کاش قشنگ عمل می کردم ! یک تاکسی بوق زد! ، به خودم آمدم ، خود بودم و خود و خدای خود ، حال می فهمم که چرا ماشین گیرم نیامده بود ، سوار تاکسی شدم ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 21:8 توسط رضا حاتمی |
|
|
گفتي صبور باش چه جوري پسر عمو ؟ ديگر بس است عشق و صبوري پسر عمو جان خودت به خاطره اكتفا نكن دق ميكنم از اين همه دوري پسر عمو گفتي به من لجوجي و مغرور و خيره سر وقتي ندارمت چه غروري پسر عمو يعني نديده اي كه مرا اب كرده اند اين گريه هاي شبانه كوري پسر عمو حالا تمام پنجره ها مال تو ..... فقط بر من ببخش روزن نوري پسر عمو من با تمام دل به خدا دوست دارمت اما چقدر فاصله ؟دوري پسر عمو اه......باز هم كه من همه اش حرف ميزنم تو از خودت بگو چه جوري پسر عمو؟ حق با تو است من بدم و خيره سر هنوز اما تو باز هم چه صبوري پسر عمو تقدیم به دختر عموم مریم که از سروده های خودش است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:32 توسط رضا حاتمی |
|
|
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در
هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه
ای بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می
دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین!
تقدیم به استاد
ارجمنداقای کامران عباسی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:8 توسط رضا حاتمی |
|
|
آن که می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است. ای کاش عشق را زبان سخن بود... هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من. عشق را ای کاش زبان سخن بود... آن که می گوید دوستت دارم دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید. ای کاش عشق را زبان سخن بود... هزار آفتاب خندان در خرام توست هزار ستاره ی گریان در تمنای من. عشق را ای کاش زبان سخن بود...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 17:3 توسط رضا حاتمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام من رضا حاتمي هستم که تک تک این جملات که میخوانید همه ش تعبیر زندگانی منه تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.
دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند. خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ... اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت. پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم. اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند. تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته. اعتراف ميکنم ... با اينهمه حرفهاي نگفته، دروغ گفتم که حرفي ندارم. راستش رو بخواهي طاقت اينهمه سوال رو يکجا نداشتم. جوابهاي شروري که هرکدومشون ميتونست جرقه اي براي درست شدن يک شعله جديد باشند. باور ميکني يا نه ... هنوز «درست» رو ياد نگرفته ام. درس سختي که هر روز و شب تمرينش ميکنم و ميخوانمش و ميبينمش و هميشه هم مردود ميشوم. براي اينکه روزگار رو بي دردسرتر بگذرانيم، تو نپرس. چقدر به ما خوش ميگذشت فقط اگر نميپرسيدي. به هرحال... ميگذرونيم... يعني درستش اين ميشه : بايد بگذرونيم. خدانگهدار دوران خوش زندگي ! (رضا حاتمی) در بيابان ايستادن و فرياد زدن و جوابي نشنيدن و به اين كار ادامه دادن، قدرت و ايماني خللناپذير و مافوق بشري ميخواهد. هیچکس تنهایی ام را حس نکرد... لحظه ویرانیم را حس نکرد.. در تمام لحظه هایم هیچکس وسعت حیرانیم را حس نکرد ... آن که سامان غزلهایم از اوست بی سروسامانیم را حس نکرد |
| شعرها و نوشته های خودم |
|
شعرهای خودم نوشته ها |
|
RSS
|